دستهـــایت

 یـــادت که هست قـــرار بود ؛

دستهـــایت پناهگاهی برای خستگی هایم باشد ،

دستهـــایت طلوع خورشید را همیشه برایم نشــانه رود ،

دستهـــایت برایم دریـــا بیاورد ،

دستهـــایت تمام خــاکستــری هایم را ســـپید کند ،

امــا ...

چــرا دستهـــایت آرامگاه مــــرگم شد ؟!

/ 30 نظر / 65 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تایماز

مانده ام چشم به راه، همه چشم و همه گوش:

تایماز

مست آن بانگ دل آویز که می آید نرم، محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم،

تایماز

مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ ... آری این پنجره بگشای که صبح

تایماز

می درخشد پس این پرده تار، می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس،

تایماز

وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسوس، بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار، خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ

تایماز

از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل،

تایماز

از همان روزی که فرزندان آدم، صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی، زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید،

تایماز

آدمیت مرده بود... گرچه آدم زنده بود

تایماز

یادش بخیر کامنت بازیها .............